* نمیدونم چرا این روزها وبلاگهای همه رنگ خاکستری گرفته. حتی همکارهای بانکی حوصله نوشتن ندارند. این روزها همه توی عالم بی خیالی و بهت زندگی می کنند. خود من حس میکنم پاهام دیگه روی زمین نیست. حتی توی عروسی بهترین دوستم مهدی منگ بودم.
* تولد بانک صادرات ایران (با کمی تاخیر) بر همه همکاران عزیز مبارک.
* نمیدونم چرا توی محل کار کسی به کوشش و جوشش توجه نمیکنه. با ادامه این روند انگیزه می میره. نمیدونم چرا هنوز در محل کار من سابقه مداری بر کاربلد مداری چربش داره. چرا هنوز توی محل کار ما بعضی ها همزمان جای چند نفر کار میکنند. نمیدونم چرا هنوز توی محل کار ما نبودن یک نفر گاهی بانک رو مختل میکنه و گاهی نبودن چند نفر همزمان در روند کاری ما هیچ تاثیری نداره.
* تقریبا سال گذشته یه نامه نوشته بودم که من یک سری تحقیق برای تحول در بانک انجام دادم. من رو ارجاع دادن به نظام پیشنهادات بانک ملی ایران. امروز بعد از دهها بار دوباره به سایت سر زدم. پیشنهاداتی که در خرداد ماه سال ۸۷ اونجا داشتم هنوز بررسی نشده است. وقتی قضیه جالب تر میشه که چون این پیشنهادات برای همگان قابل دسترسه برخی از اونا جاهای دیگه داره به مرحله اجرا میرسه. وقتی هم زنگ زدم به آقای ایکس که من برای افتتاح حساب یک سری کارهایی انجام دادم که ناهماهنگی ها و نواقص موجود رو برطرف میکنه گفت شما مدرکتون چیه؟!!!
* ضمن تبریک صمیمانه به جناب آقای خجسته عباسی ریاست اداره سازمان و روشها امیدوارم ایشان معضلی به نام تعداد سند را فدای مشتری مداری نکنند. در دنیای امروزه بایست با دید بازتری به مسائل نگریست. اینکه تعداد سندهای من به جای ۵۰۰سند در روز به ۳۰۰ برسه ولی وقت بیشتری برای جذب مشتری و وصول مطالبات داشته باشم نکته مثبتی است. نه اینکه به خاطر این کار محکوم به کم کردن متصدیان شویم.
* با اینکه یه دنیا حرف دارم. با اینکه کلی جوشش کاری دارم. با اینکه خیلی حرفهای دیگه برای گفتن هست... ولی نمیدونم چرا یاد جمله یکی از همکارانم می افتم. که چی؟
* فارنهایت صفر صفر صفر نام یکی از کتابهایی است که این شبها دارم مینویسم. عجیب این روزها خواب ندارم. دوران دانشجویی دوستای خوبی داشتم. هومن و حامد و ابراهیم. دوستی به اسم فرهاد داشتم که الآن ترکیه داره درس میخونه. دوست عزیز دیگه ای داشتم که آخرین پروژه ناتمام دانشگاهیم رو با اون انجام دادم. مهندس جعفر تنها. الآن هلند تدریس میکنه. من اینجا موندن و توی بانک کار کردن رو به رفتن به آلمان ترجیح دادم. دوست ندارم پشیمون بشم ولی وقتی فیش حقوقیم رو نگاه میکنم و به کارم نگاه میکنم که هر روز از روز قبل تکراری تر میشه یه فعل و انفعالاتی در مغز و دلم حس میکنم....